يحيى دولت آبادى

259

حيات يحيى ( فارسى )

امراء را احضار كرده است و عصر روز شنبه قرار بود بروند نرفته‌اند حالا ميخواهند يك مجلس باهم باشيم در اينخصوص با عضد الملك مشورت شود و اگر صلاح باشد بروند ميگويم من صلاح نميدانم بروند و اطمينان ندارم كه شاه بعضد الملك راست گفته باشد خاصه با تخلفى كه كردند از دور كردن آن چند نفر از دربار ديگر چگونه اطمينان مىشود حاصل كرد كه اينها بروند آنجا توهينى از ايشان نشود خلاصه وارد اطاق عضد الملك ميشويم ميبينم جلال الدوله هم آنجا است در صورتى كه در مجلس آخرى حاضر نميشد حالا احتمال ميرود عضد الملك او را خواسته باشد براى رفتن حضور شاه مينشينيم و صحبت ميداريم عضد الملك اصرار دارد كه فردا صبح بايد برويم نزد شاه علاء الدوله ميگويد چون آنها از دربار تبعيد نشده‌اند بچه اطمينان برويم عضد الملك شرح تعرضات خود را بشاه در باب تبعيد مفسدين دربار نقل مىكند و اگرچه طبعا در حرف زدن وقفه دارد و زودزود كلامش را ميبرد و دوباره با سكوتى كه فاصله شده شروع به حرف زدن مىكند ولى امشب مخصوصا در ضمن گفتن قصه دربار سكوتهاى بيموقع غير مناسب از او ظاهر مىشود كه معلوم است آنجا خبرهائى بوده و او نميخواهد بگويد بالاخره باصرار حاضرين بعضى از جمله‌هاى افتاده را ميگويد و آن بىاحترامى است كه شاپشال در دربار از او كرده است مثلا هركجا عضد الملك مينشسته او هم ميآمده پاهاى خود را روى هم انداخته با كمال بىادبى مقابل او مينشسته و به او بىاعتنائى ميكرده است اينمطالب كه گفته مىشود من جازم ميشوم كه رفتن آنها بدربار عاقبت خوش ندارد ولى علاء الدوله ميگويد اگر آنها رفته باشند يا مطمئن باشيم بروند ضررى ندارد و خواهيم رفت بالاخره عضد الملك قسم مىخورد كه اگر آنها از دربار نروند و شاه از قراردادى كه شده تخلف كند من هم هرچه تكليفم هست خواهم كرد و اين حرف با مقامى كه عضد الملك دارد بىاهميت نميباشد زيرا ممكن است بگويد تمام قاجاريه را برميدارم ميروم دربار و اتمام حجت ميكنم و اگر پذيرفته نشد حرف آخر را ميگويم عضد الملك كه اين قسم را مىخورد علاء الدوله ميگويد ديگر حرف تمام است و جاى گفتگو نيست و براى رفتن دربار حاضر مىشود فقط ميخواهند كه از صبح يكشنبه بعصر